چای ساده
چای و مادر هر دو باعث آرامش میشوند.
چای را که در استکان میریزی، بویش تمام فضای خانه را پر میکند.
همانطور که حضور مادر فضای زندگی را روشن میکند.
همانطور که چای خستگی را از تن میبرد؛ مادر هم با وجودش غم و غصه را از دل میبرد.
چای مثل مادر است؛ ساده، اما همیشه آرامبخش است.
چای بدون قند تلخ است و زندگی بدون مادر بیمعنا است.
نوشیدن چای با مادر، با بهترین کافه های جهان عوض نمیشه.
#به_قلم_خودم
#محبان_اهل_بیت_ع
#عکاسی_خودم
✍ 🏻سمیه جنامی
نامههایی برای آسمان
گوشهای نشسته بودم فکری به ذهنم رسید که بروم و نامههایی که در کودکی برای امام زمان نوشتهام را بخوانم.
برگهای نامهها را از پوشهای قدیمی بیرون آوردم و آرام ورق زدم.
هر برگ عطری از دلتنگی داشت، کلمات ساده اما صادقانه، پر از انتظار است.
با دیدن زیاد بودن نامهها به این پی بردم که چقدر امیدوار بودم…
هر جمله از آن، دعایی بود، تمنایی بود، برای دیدار.
شاید بدون قصد دل امام زمانم را شکستم… اما چه استغفارهایی که نکردم چه اشکهایی که نریختم و چه عهدهایی که دوباره بستم تا دل او را آرام کنم.
اکنون که بزرگتر شدهام فهمیدم آن امید کودکانه خالصانهترین باورم بود.
امید بود و هست و خواهد ماند با آنکه گاهی کمسو میشود، اما با هر عهد جدید دوباره جوانه میزند.
#به_قلم_خودم
#محبان_اهل_بیت_ع
#سوژه_هفتگی
✍ 🏻سمیه جنامی
علمدار پرچم عزت
سلام به ویرانههایی که هنوز بوی ایمان میدهند.
سلام به لبخندی مهربان که میان ویرانههای خاکستری امید میبخشد.
سلام به چادری که از بادها لرزان است اما هرگز نیفتاده است.
چادری که رنگ سیاهش نشانهی غم نیست بلکه نشانهی پرچم عزت است. علمدار بودن ما زنان و برافراشته کردن پرچم عزت را مدیون خون شهدا هستیم.
پس چادر را محکم میگیریم و دلمان خوش است به جمله( قطعاً سننتصر..)
ادامه دادن راه شهدا یعنی ادامه دادن مسیر نور، مسیری که از خاک میگذرد و به رضای الهی میرسد و این قطعاً پیروزی است.
#به_قلم_خودم
#محبان_اهل_بیت_ع
#سوژه_هفتگی
✍ سمیه جنامی
زندگینامه و خاطرهای از شهید محمد

زندگینامه و خاطرهای از شهید محمد
شهید محمد جنامی در تاریخ 20 اسفند 1345 در خانوادهای مذهبی و سادهزیست در کوی شهید جهانآرا چشم به جهان گشود. او دومین فرزند خانواده بود و از همان کودکی، آرامش و وقار خاصی در چهرهاش نمایان بود. محمد کودکی باهوش، آرام و با اخلاق بود و به دلیل رفتار مهربانانه و متین خود، جایگاه ویژهای در میان خانواده و دوستان داشت.
با گذر ایام و پشت سر گذاشتن دوران نوجوانی، محمد همچون بسیاری از جوانان همنسل خود، در فضای معنوی انقلاب اسلامی و پس از آن جنگ تحمیلی رشد یافت. روحیه شجاعت و ایمان در وجود او موج میزد و همیشه از ارزشهای اسلامی و دفاع از میهن سخن میگفت.
هنگامی که به خدمت سربازی اعزام شد، روحیهای استوار و آرام داشت. او در یکی از مرخصیها به شهر و خانوادهاش بازگشت و با تمامی اقوام، آشنایان و دوستان دیدار کرد. در همان روزها بارها از شهادت سخن به میان آورد. اطرافیان که سخنان او را میشنیدند، گاهی شگفتزده میشدند؛ چرا که محمد با صلابت و یقین خاصی میگفت:
«وقتی دوباره به پادگان بروم، دیگر بازگشتی در کار نیست.»
این جمله برای خانواده و نزدیکان باورکردنی نبود. برخی به او گفتند: «تو هنوز به خط مقدم اعزام نشدهای، این چه حرفی است که میزنی؟» اما محمد با لبخندی آرام پاسخ میداد و گویی به آیندهاش یقین داشت. همین موضوع سبب شد خانواده و آشنایانش بیش از پیش به ایمان و اخلاص او افتخار کنند؛ زیرا او هیچ هراسی از جنگ و شهادت نداشت و آن را افتخاری بزرگ میدانست.
پس از پایان مرخصی، محمد دوباره به مرکز آموزشی بازگشت و از آنجا برای ادامه خدمت به پادگان شهید حبیبالهی منتقل شد. چندین ماه در این پادگان مشغول خدمت بود. دوستان و همرزمانش از اخلاق نیکوی او یاد میکنند؛ جوانی سادهدل، خوشرفتار، اهل عبادت و با روحیهای سرشار از معنویت.
صبح یکی از روزها، سربازان برای نماز صبح آماده میشدند و در حال وضو گرفتن در حیاط پادگان بودند که ناگهان دشمن بعثی حمله هوایی سنگینی را آغاز کرد. صدای انفجارها فضای پادگان را پر کرد و لحظات تلخ و پراضطرابی رقم خورد.
در این بمباران، تعداد زیادی از جوانان و سربازان مؤمن پادگان به شهادت رسیدند. محمد نیز در میان آنان بود. ترکشهای ناشی از بمباران به سینه و دستانش اصابت کرد و او را به شدت مجروح ساخت. در همان حال که یارانش به دورش حلقه زده بودند، محمد با آرامشی آسمانی آخرین سخنان خود را بر زبان آورد:
«سلام مرا به خانوادهام برسانید و به آنها بگویید که من به آرزوی خود رسیدم.»
این جملات آخرین پیام عاشقانه او به خانواده و وطنش بود. اندکی بعد، در همان پادگان، روح پاکش به آسمان پر کشید و در تاریخ 3 مهر 1366 به کاروان شهیدان پیوست.
شهادت محمد نه تنها برای خانوادهاش، بلکه برای تمام دوستان و آشنایان او افتخاری جاودانه شد. یاد و خاطره او در دلها زنده است و داستان زندگی و شهادتش همچون چراغی فروزان مسیر ایثار و فداکاری را برای نسلهای بعد روشن میسازد.
عموی بزرگوارم روحتان شاد.
شادی روح شهدا صلوات🥀
#محبان_اهل_بیت_ع
#به_قلم_خودم
#محمد_جنامی
✍ 🏻سمیه جنامی
بدرقهی شهدا
فرشتهای به نام مادر که عطر ایثار در جانش جاری بود، از خوابی پر از امنیت بر میخیزد.
یاد روزهای شیرین گذشته در دلش میپیچد، خاطراتِ ذهنش در مقابل یک روز توقف اختیار کردند و اشکهایش بیاختیار بر گونههایش روانه شد.
یاد روزی افتاد که فرزندش را به بدرقه میفرستاد، با شاخهای از گل سرخ لاله در دست، قرآن گشوده بر سر، تا فرزند از زیر سایه آیات نورانی خداوند عبور کند، و راهی میدان عشق شود.
مادری که با دلی پر از غصه، اما پر از ایمان، فرزنداش را راهی میدان جنگ میکرد. دستهایش میلرزید، اشک در چشمانش جمع شده، اما قلباش استوار است.
او میداند شاید این آخرین نگاه و آخرین بوسه باشد، اما باور داشت که این پایان راه نیست، بلکه آغاز پرواز به سوی خداست.
یاد و نام شهیدان همیشه زنده و جاوید خواهد ماند.
«وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ؛ هرگز گمان مبر کسانی که در راه خدا کشته شدند، مردگانند! بلکه آنان زندهاند، و نزد پروردگارشان روزی داده میشوند».
ـــــــــــــــــــــــ
آیه 169 سوره آل عمران
#به_قلم_خودم
#سوژه_هفتگی
✍ سمیه جنامی




